تاريخ : يکشنبه 17 ارديبهشت 1391 | 23:56 | نویسنده : شاهد

مسافر آفتاب

برای عشق هایی که عمیقند نبودن و ندیدن بهانه ای برای فراموش کردن نیست


می شناختمش!!!!!!!!!

اشنای کوچه مهر و صفا بود

تربیت یا فته دستان لطیف راستی

همدم لحظه های تمنا

هم سفر شبهای تنهایی بود

میشنیدمش چون می گفت،حرف میزد

او نقطه شکفتن عاطفه بود از شاخسار خاطره

ولی یکباره خاموشی را پذیرفت

در استانه غروب باورها

تازه در حال طلوع بود

و از پرتو نامریی معنایش

تمام وجودم مملو از تحسین می شد

در دل سیاه شب به فکرش بودم

آرزویش می کردم........

ولی هرگز نیافتمش

اکنون به او ایمان دارم

در پس انگشتان گره کرده ناباوری

میبینمش................

و به انتظارش مینشینم تا مرا با خود ببرد

ببرد به شهر راستی و یکرنگی

شهری پر از باران

شهری روشن تر از نور سبز

اودر ذهن من جا دارد

فقط من......................

روزی اورا خواهم یافت

وآن لحظه ای ست که خود را بشناسم

او سایه دلخواه من است

منجی تنهایی من

منجی تنهایی من

نوشته شده در ساعت 20:13 توسط مسافر|


امکانات وب

خبرنامه
نظرسنجی